اين ايستگاه هم وفايي نداشت. روزي با آغوشي مهربان تو را در آغوش كشيد و حالا به نامهربانانه يا مهربانانه و يا هر چيزي كه اسمش را مي گذاري تو را از خود مي راند. نفس كشيدي در هواي بهارستان و حالا دلت مي گيرد. بايد مرثيه اي بخواني؛ مرثيه اي براي خداحافظي.
دلت گواهي مي دهد بهتر از من وتو و هركس ديگري، كه در بهارستان چه كردي و بهارستان براي تو و با تو چه كرد... دلت بهتر گواهي مي دهد... امشب وقتي مي خوابي، كمي بيشتر فكر كن. نه به آن چيزهايي كه تا ديشب فكر مي كردي، به چيزهايي تازه تر فكر كن. در خود كنكاش كن. خود را در محك ببين و بي آنكه بخواهي توجيه كني، بينديش. آنجا كه كسي نيست. تويي و خداي تو، كه او هم همه را مي داند. حالا كمي راحت تر و صادقانه تر باش. اقرار كن. براي خودت اقرار كن. شايد به جاهاي خوبي رسيدي. شايد دلت براي خودت سوخت و يا براي مردمت. آنجا كه كسي نيست. كسي هم اگر هست مثل خودت همه چيز را مي داند.
ايرج نديمي امروز در راهروهاي پارلمان مرثيه مي خواند. او شوخي مي كرد اما براي من سخت بود. مرثيه اش مزه تلخي داشت. بويي مي داد. بويي شبيه آخرين نفس هاي يك شب بو كه دارد خود را به دست صبح مي سپارد.
خبرنگاران و مجلسيان دور او جمع شده بودند. لبخند هم مي زد اما فقط لب هايش مي خنديد. ته دلش را تلخ مي ديدم....
امروز خيلي ها زبان به شكوه گشودند و از ناملايمات سخن گفتند. اما ديگر فايده اي نداشت... تنها يك چيز مي ماند؛ اينكه امشب بنشيني و با خودت فكر كني. شايد دلت سوخت. شايد هم احساس خوبي پيدا كردي... شايد تا صبح خوابت نبرد و شايد در يك آن، همه چيز را پنداري كه خوابي بيش نبوده است. اما هر چه بود تمام شد.
مي گويند خدا از حق خودش شايد بگذرد اما سخت تر از آن حق الناس است. با خودت بينديش با ناس چه كردي؟ ضرر كه نمي كني. شايد دلت آرام بگيرد.
نگو كه خيالي نيست. باورم نمي شود دلت نگرفته باشد از اين خداحافظي. تو نياز به آرامش داري. امشب اين آرامش را براي خويش مهيا كن. اگر احساس خوبي برايت دست داد بدان كه هنوز نامحرم نشده اي. دوباره مي تواني با آرامش و دلخوشي و سرفرازي از خيابان بهارستان عبور كني. اين خيلي خوب است. مبادا سرافكنده برگردي از سفر انديشه ات...
مي گويي حقت را خورده اند. اين خيلي بد است. راستي امشب به اين هم فكر كن كه چهار سال پيش كه وارد مجلس شدي، حق كسي را نخورده باشي... نمي گويم حق كسي را خورده اي يا ديني بزرگ بر گردنت است... مي خواهم بهانه اي براي رسيدن به يك آرامش داشته باشي. وقتي خيالت از بابت همه چيز راحت شد، تحمل همه چيز برايت راحت تر مي شود.
امشب بيا فكر كن... ببين چه مسافرت سختي داشته اي... چه توشه اي آورده اي؟ براي آن مسافرت بزرگ چه اندوخته اي؟ دوست داشتي فكر كن . قول مي دهم هيچ كس را خبر ا راز امشبت نباشد. تنها تويي و يك نفر كه بهتر از خودت همه چيز را مي داند... راحت باش...تو نياز به آرامش داري.... مستأجر خسته بهارستان.
نماینده های محترم چنان کنید که پایان کار خشنود باشید و در نزد پروردگار رستگار. ان شاالله.