عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز 9 اسفند 1404 خورشیدی است؛ یادآور یکی از مناسبتهای مهم تاریخ معاصر ایران (9 اسفند 1331) تا جایی که میتوان از آن به عنوان پیشنمایش کودتاهای 25 و 28 مرداد 1332 یاد کرد.
تحریک احساسات به بهانۀ خروج شاه و برانداختن دکتر محمد مصدق که بار اول و دوم جواب نداد ولی نوبت سوم در 28 مرداد به هدف خود رسیدند.
ماجرا از این قرار است که شاه پس از قیام 30 تیر 1331 و نخستوزیری مجدد دکتر مصدق و واگذاری وزارت جنگ به او با عنوان وزارت دفاع ملی احساس میکرد دیگر عملا نقش تعیین کنندهای در امور کشور ندارد و حتی در ارتش هم به بازی گرفته نمیشود.
فراموش نکنیم که محمدرضا شاه ذاتا آدمی ترسو و خجول بود و در مقابله با مشکلات و تنگناها صحنه را خالی میکرد و به گواه کتاب خاطرات ثریا اسفندیاری بختیاری - دومین همسر او و ملکۀ وقت ایران - خود تصمیم به خروج موقت از کشور گرفته بود نه آن که مصدق بخواهد او را اخراج کند و این شایعه ای بود که درباری ها درانداخته بودند تا مصدق را متهم کنند برآن است که از محمد رضا شاه پهلوی یک احمد شاه قاجار بسازد که حسب ظاهر پادشاه است اما در اروپا به عیش و نوش مشغول و مملکت در اختیار رییس الورزاست و در واقع مصدق می خواهد نقش رضاخان دوران رییس الوزرایی و نه پادشاهی را تکرار کند.
مخالفان دکتر مصدق (که شوربختانه در رزوگار ما و در پند سال اخیر به خاطر عملکردهای بد داخلی و زبان درآوردن سلطنت طلبان و تاریخ نخوانی نسل جوان و اکتفا به دو سه کلمه در اینستاگرام به جای مطالعه صدایی در فضای مجازی پیدا کردهاند) البته اصرار دارند این گونه وانمود کنند که دکتر مصدق قصد اخراج شاه و براندازی سلطنت و تغییر حکومت از پادشاهی به جمهوری را داشته است حال آن که مصدق از عمق جان مشروطه خواه بود و می گفت شاه باید سلطنت کند نه حکومت و امور اجرایی باید در اخنیار رییس دولت برآمده از پارلمان آزاد باشد و نه پدر و نه پسر پند او را نشنیدند و هر دو سرنگون و آواره شدند در حالی که دولت مصدق هم اگرچه برافتاد و خود در حصراز دنیا رفت اما 11 سال بعد تصویر او در دست معترضان سال 57 بود و نام او را بر بزرگ ترین خیابان تهران و ایران نهادند اگرچه بعدتر که ملیون مغضوب شدند برداشتند.
این که نخستوزیر ملی بر اساس قانون اساسی مشروطه و خوانش دموکراتیک خود قصد محدود کردن دایره دخالتهای شاه را داشته البته درست است با این اطمینان که سلطنت کند و نه حکومت اما هرگز در پی اخراج شاه نبود چون آنگاه خود نخستوزیر کدام مشروطه میبود؟
در واقع آن که به فکر رفتن افتاد خود شاه جوان بود و مهم ترین سند هم خاطرات همسر او و ملکۀ وقت ایران است منتها یادمان باشد شاه سال 1331 به دنبال دیکتاتور شدن نبود بلکه احساس بی هودگی و بی حوصلگی می کرد.
ملکه ثریا در خاطرات خود - «کاخ تنهایی» - صفحه 200 مینویسد: «محمدرضا که پس از واگذاری وزارت جنگ به مصدق از آخرین تکخالهایش محروم مانده بود احساس یأس میکرد و دیگر هیچ میلی در او مشاهده نمی شد و مرتب تکرار میکرد: دیگر جایی برای من در ایران نیست.»
هم او همچنین در صفحۀ بعد با اشاره به سالگرد ازدواج خود با شاه و در یادداشت 24 بهمن 1331 مینویسد:
«شاه، تصمیم سفر به خارج گرفته، برای مدتی یا برای همیشه؟ کجا باید رفت؟ نمیدانم... شاید یک رَنچ در تگزاس. شاید همراه تاجالملوک. شاید هم...»
ادعای کسانی که مصدق را مشوق خروج شاه می دانند مدعای خود شاه است که در «مأموریت برای وطنم» نوشته بود: «روز شنبه 9 اسفند مصدق به من توصیه کرد موقتا از کشور خارج شوم» و حتی ادعا میکند «مصدق پیشنهاد کرد سفر، پنهانی باشد و از فرودگاه نباشد.»
حال آن که اگر هم مصدق پیشنهاد یا موافقت کرده بود صبح همان روز9 اسفند نبود و ادعای طرح موضوع در همان روز قطعاً نادرست است.
واقعیت این است که در پی اقتدار بیشتر مصدق پس از 30 تیر 1331 و با تصدی وزارت دفاع ملی اساساً دیگر نیازی به توصیه به شاه برای سفر خارج نداشته مگر این که شاه از خستگی و افسردگی گفته باشد و مصدق برای سفری کوتاه این توصیه را کرده باشد که پدرانه و ناصحانه و امری معمول است و افراد تا اظهار ناراحتی و خستگی می کنند با این پیشنهاد روبهرو میشوند.
در این مورد خاص اما آن که بسیار نگران شده بود حسین علاء وزیر دربار بوده که با سفارت امریکا ارتباط داشته و در واقع درباریها ابتدا این شایعه را درانداختند که مصد درصدد اخراج شاه است و وقتی شاه به قصد استراحتی کوتاه تصمیم گرفت همان ها به تکاپو افتادند تا نرود چون میدانستند دولت مصدق سراغ آنها خواهد آمد و درغیاب شاه وزارت دربار دیگر توجیهی برای مداخله نخواهد داشت و دستوبال آن چیده میشود و همین را دست مایۀ اختلاف افکنی کردند تا شاه و مصدق به هم بدبین شوند. یکی گمان کند دیگری قصد اخراج و خلع او را دارد و دیگری بدبین تر تا جایی که گمان برد قصد جان او را کردهاند و البته درباری ها در 9 اسفند می خواستند مصدق را بکشند اما بعید است شخص شاه با روحیاتی که داشت در پی چنین امری بوده باشد.
ازمنظری دیگر حوصلۀ شاه هم سر رفته بود. یادمان نرود او هنوز به محمدرضای پس از کودتای 28 مرداد 32 بدل نشده و تحت تأثیر تعلیمات دوران نوجوانی در سوییس بود و میخواست به سفر برود و از سلطنت به مثابه فرصتی برای لذت استفاده کند و مصدق هم به لحاظ تجربه و سن و سال حکم پدر او را داشت و شاه از توان مقابله با او را که با خون شهدای 30 تیر به قدرت بازگشته و اعتبار و اشتهار داخلی و جهانی داشت برخوردار نبود.
مصدق هم دیگر از ناحیه او احساس خطر نمیکرد چون شاه جوان به شیر بییال و دم و اِشکمی بدل شده بود. در این میانه اما این دربار و درباریان بودند که موش میدواندند و خروج شاه آنان را حتی بیش از خود شاه نگران میکرد.
دوباره باید تأکید کرد کاراکتر شاه در سال 1331 هنوز متأثر از قبل است و هنوز به دیکتاتور بعد از کودتا بدل نشده. کما این که دو سال قبل در مصاحبه با خبرنگار ارشد نیویورک تایمز (آلیبون راس) ابایی ندارد تفاوتهای خود با پدرش را به رخ بکشد و به صراحت از قدرت فردی انتقاد کرد و گفت تجدید نخواهد شد. یعنی من نمی خواهم مثل پدرم باشم.عین سخنان او در سال 1329 خطاب به راس:
"...من در ممالک دموکراتیک تربیت شدهام...دیگر آن قدرت فردی در مملکت نیست و آن قدرت فردی تجدید نخواهد شد.اکنون در تمام دنیا تمایل بر این است که آزادی بیشتر رشد کند و بیشتر گردد. من نیز میکوشم خدماتی انجام دهم...اما از طریقی دیگر، نه از راه تجدید قدرت فردی. صحیح است که این روش به کُندی پیشرفت میکند ولی اثرات آن از نظر زمان پایدارتر خواهد بود و پس از من به جای خواهند ماند."
بهترین سندی که ثابت میکند دکتر مصدق اصراری بر سفر شاه نداشته و حضور او را به عنوان پادشاهی که فقط سلطنت کند پذیرفته بود - هر چند با اصرار بعدی شاه برای رفتن هم مخالف نبوده - گزارش سفیر آمریکا به وزارت خارجه در چند روز قبل از آن است:
« شاه خوشوقت است که نخستوزیر اعتراض خود را درباره عزیمت وی به خارج از کشور پس گرفته است.»
همین نشان میدهد مصدق در ابتدا مخالف بوده و اصرار شاه را که میبیند تایید میکند.
دربار اما نگران میشود محمد رضاشاه پهلوی به احمد شاه قاجار بدل شود و مصدق هم مانند رضاشاه از غیبت شاه استفاده کند و کل مقدرات کشور را در دست گیرد و از سوی دیگر با روی کار آمدن آیزنهاور امیدوار شده بودند می توانند روی کمک آمریکا حساب کنند و نه تنها شاه را از رفتن منصرف سازند که کار مصدق را هم یکسره سازند.
به موجب گزارش روزنامه اطلاعات در آن روز – 9 اسفند 1331- دکتر مصدق گامزنان و پیاده از خانه به سمت دربار به راه میافتد تا با شاه ملاقات کند. البته معلوم نیست به قصد خداحافظی بوده یا برای پرداخت پولی که قول داده بود به شاه میدهد تا درخارج از کشور آسوده خاطر باشد یا حتی منصرف کردن او با این اطمینان که همچنان به سلطنت وفادار است و قانون اساسی مشروطه پادشاه را نماد وحدت کشور ترسیم کرده و نیاز به دخالت گسترده نیست اما در بیرون و قطعا با تحرکات دربار، عده ای جمع شدند و اعتراض کردند.
از اسناد گوناگون چنین بر میآید که شاه قصد رفتن داشته و خبر سفر را خود او لو نداده و به قولی که در این باره به مصدق داده بود وفادار مانده اما درباریها بیکار ننشسته بودند. کما اینکه محسن صدرالاشراف نخستوزیر سابق ( که بدون رأی اعتماد مدت کوتاهی نخستوزیر بود / عموی پدر دکتر حمید رضا صدر، روزنامهنگار فقید) خود را به دربار میرساند تا مانع رفتن شاه شود. همین آقای صدرالاشراف در خاطرات خود درباره این واقعه مینویسد:
«صبح 9 اسفند من نزد شاه بودم. حالت شاه به کلی غمناک و گرفتگی صورت در او هویدا بود. پرسیدم چرا قصد مسافرت دارید؟ به ناخوشی و کسالت متوسل شد... گفتم: مردم نخواهند گذاشت اعلیحضرت تشریف ببرند. شاه در جواب فرمودند: مردم که ساکتاند و از اوضاع راضیاند ... در همین وقت صدای جماعتی که جلوی دربار جمع شده بودند بلند شد که ما نمی گذاریم شاه برود و فریاد زندهباد شاه و مردهباد مخالفین شاه، دقیقه به دقیقه زیاد میشد.»
اندک اندک اما تظاهرات به توطئهای برای قتل دکتر مصدق تبدیل شد. سناریو این بود که اگر موفق شوند مصدق را از میان بردارند و کار را تمام کنند و اگر موفق نشوند رابطۀ شاه و نخستوزیر تیره شود. چون در این حالت مصدق گمان میبرد که شاه به دروغ بحث خروج از کشور را مطرح کرده تا از یک طرف احساسات مردم و چهرههای نگران از جمهوری شدن ایران را تحریک کنند و از جانب دیگر مصدق را به قتل برسانند و شاه هم متقابلاً بدبین میشد که قصد مصدق برانداختن او بوده است و البته در این سناریوی دوم موفق شدند و رابطه مصدق و شاه بعد از 9 اسفند شکرآب شد.
باری، اراذل و اوباش در مقابل دربار آماده بودند تا کار مصدق را تمام کنند اما با فداکاری شماری از نیروهای وفادار به مصدق که از جان خود مایه گذاشتند موفق شدند دکتر محمد مصدق را از دری دیگر خارج کنند و نخستوزیر را به خانه رساندند ولی این بار همان جماعت مقابل خانه جمع شدند و قصد تعرض به داخل را داشتند.
دکتر مصدق که تازه لباس خانه بر تن کرده بود با همان لباس خود را به پشتبام رساند و با نردبان به خانۀ پسرش – دکتر غلامحسین - و از آنجا به ستاد ارتش رفت و اوضاع را در دست گرفت و توطئه را خنثی و افشا کرد.
بدین ترتیب هم سفر شاه منتفی میشود و هم مصدق جان سالم به در میبرد اما از آن پس کار به دست عوامل خارجییی میافتد که ابتدا به ریاست جمهوری آیزنهاور دل میبندند و بعد از مرگ استالین به خاطر منتفی شدن احتمال دخالت اتحاد شوروی خرسند میشوند.
نکته درسآموز این است که نه مصدق قصد داشته شاه را به زور اخراج کند و نه شاه میخواسته مصدق را بکُشد اما با دسیسۀ دیگران هم شاه پنداشت مصدق قصد فریب او را دارد تا از او یک احمدشاه دیگر بسازد (خاصه این که مصدق در دوران احمد شاه والی فارس بوده و از شاه جوان بسیار پر تجربهتر بود) و هم مصدق گمان برد شاه قصد قتل او را داشته و چنان از هم مکدر شدند که مصدق در نوروز 1332 به دیدار نوروزی شاه نرفت و تا پایان نیز ملاقاتی با او نداشت و همین زمینه کودتای 28 مرداد 1332 شد و دسیسهچینان به هدف نهایی خود رسیدند.
جدای اینها بلوای 9 اسفند را میتوان نخستین قصد شاه برای خروج از کشور برای فرار از مشکلات دانست. با یاری دربار اما ماند و نرفت.
نوبت دوم در 25 مرداد 1332 رخ داد اما 3 روز بعد کودتا شد و سه روز پس از آن با احساس فتح ناباورانه بازگشت اما این محمد رضا دیگر آن محمد رضای سالهای 20 تا 32 نبود و 25 سال گذشت تا باز به نقطهای رسید که در 26 دی 1357 کشور را ترک کند.
برخی از تحلیل گران تاریخ معاصر ایران از اتفاقات بیرون از ایران غفلت میکنند. حال آن که اگر آیزنهاور رییسجمهوری آمریکا نشده بود دربار به خود جرأت نمیداد برای ماندن محمد رضا شاه بکوشد و در 9 اسفند 1331 قصد جان دکتر مصدق را نمیکردند.
بد اقبالی دیگر مصدق این بود که 5 روز بعد از 9 اسفند نیز ژوزف استالین درگذشت و آمریکاییها و انگلیسیها احساس کردند برای دخالت در امور ایران عجالتا با مخالفت شوروی رو به رو نیستند و از آن پس از پا ننشستند و بهترین گواه قتل تیمسار افشار توس رییس شهربانی مصدق چند ماه بعد از آن است.
واقعه 9 اسفند 1331 نشان میدهد عزم برانداختن مصدق جدی بوده و از فرصت ظهور آیزنهاور و کدورت رابطه شاه و نخستوزیر استفاده کردند و موضوع فراتر از خوش خیالی های برخی است که عامل اصلی کودتا را رفراندوم انحلال مجلس در مرداد 32 میدانند.